سارا و ثنا جانسارا و ثنا جان، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره
محمدسبحان جانمحمدسبحان جان، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

♥دوقلوهای من سارا وثنا♥و داداش کوچولوشون محمدسبحان

دلتنگی....

سلام ناز گلهای خودم ..... نمیدونم چرا این روزا حوصله ی هیچ کاری رو ندارم شاید واسه اینه که سخت با شما دو تا خوشمزه ها مشغولم عجیب دلتنگم ولی امروز تصمیم گرفتم یه چیزایی براتون بنویسم ...از کارایی که تازه یاد گرفتید. این روزا صداهای خیلی ناز از خودتون در میارید آناجون لقب بلبل داده بهتون آدمو دیووونه میکنید میمیرم واسه اون صدای نازتون عسلای من. راستی فکر کنم دارید دندون در میارید وضعیت فعلیه بدنتون اینو میگه خدا کنه زیاد اذیت نشید.حالا بریم چندتا عکس ببینیم مامان تنبلتون زحمت کشیده چند تا عکس گرفته....                  &n...
19 آذر 1391

عید غدیر

سلام شنگول و منگول من عیدتون مبالککککککککککککککککککککک امروز میخوایم بریم دیدن مامان بزرگ بابایی و پسر عمه محمد رضا که الان عکسش رو ویترین نی نی وبلاگ هم هستش چون الان عید اوناست چون که سیدن و ما باید بریم عیدو بهشون تبریک بگیم اینم یه سری از عکسای خوشگلای من مامان قربونت بره که انقدر ناز خوابیدی منم ثنای همیشه خندووووووووووووووووووون   بههههه بههههههه چقدر خوشمزههههههه بود آبجی بیا یه نقشه بکشیم برای مامان جون ...
18 آذر 1391

شرح حال این روزا........

این روزا سارا و ثنا کمی آرومتر شدن و بیشتر میخوابن و سر و صداهای قشنگ از خودشون درمیارن. ثنا صدای کلفت تری نسبت به سارا داره. ثنا برای اینکه زورشو نشون بده از باسنش خودشو بالا پایین میکنه و سارا هم جیغای بنفش میکشه و آب دهنشو به صدا درمیاره مثل وووووووو . وقتی شما دو تا رو کنار همدیگه میخوابونیمتون و دارین بازی میکنین سارا تپلی سوء استفاده میکنه و دست ثنا رو میخوره اونم با ملچ مولوچ حالا کمی از احوالات مامانی و بابایی بگم .بابایی بعد از اینکه از سرکار میاد تا نزدیکای ساعتای 12:30 تا 1 شب که شما زحمت کشیده و خوابتون ببره رو پاش شماها رو تابتون میده.انقدر به اینکار عادت کرده که همزمان با تاب دادن شما با لب تابش هم کارشو می...
14 آذر 1391

دوقلوهای من عقیقه شدن هوراااااااااا

سلام به جوجوهای خوشگل خودم, خوبین عزیز دردونه های من؟ یه خبر فوق العاده خوب براتون دارم دیروز وقتی بابایی از سرکار اومد خونه حسابی خوشحالم کرد. حالا بگم خبرش چی بود باشه میگم بابایی رفته بود خیریه صالح المهدی و 2تا دونه گوسفند خوشگل برا سلامتیه شما دوقلوهاش عقیقه کرده بود وااااااای نمیدونیدکه چقدر خوشحال شدم دست بابایی درد نکنه حالا دیگه خیال منو بابایی راحت شده عزیزای من عقیقه کردن یعنی شکر, شکر بخاطر هدیه های گرانبها مثل شما و همچنین بیمه کردن شماها از جمیع بلاهاانشاا... امیداوارم همیشه سلامت باشین. حالا چندتا عکس به افتخار بهترین بابای دنیا...              ...
13 آذر 1391

سفرنامه

جمعه ی هفته ی پیش به پیشنهاد آنا جون رفتیم قزوین خونه ی دایی مهدی به خاطره اینکه شما دوتا فسقلی ها تو راه اذیت نشین بابایی براتون بلیط قطار تهیه کرد همش نگران بودم نتونم توی قطار شما دو تا فسقلی رو کنترل کنم چون این روزا فوق العاده بلا شدید بعضی موقعها من و بابایی واقعا کم میاریم خلاصه خدا  رو شکر همه چی عالی بود...   دیدید من اصلا مامانمو اذیت نکردم امان ازدست آجی ثنا   کی میگه من همش کارم گریه و اذیته جون من شما قضاوت کنید. بسه بابا چقدر شاد باشم بیخیال و اما سارا تپله خندون...
13 آذر 1391

جشن و شادی

عروسکای من سلاممممممممممم خوبید خوشگلای مامانییییییییییییی امیدوارم همیشه شادو خندون باشید چند روزیه که عسلای من زیاد حال ندارین آخه یه کوچولو سرما خوردین مامانی خیلی ناراحتههههههههههه مخصوصا سارا نمیشه باهاش حرف زد مدام داری گریه میکنی دکتر بردم ولی تاثیر نداشته حالا فردا صبح با بابایی میخوایم ببریمتون دکتر خودتون امیدوارم هر چه زودتر خوب شین. از دیروز براتون بگم عمهههههههههه مریم برا جشن دندونی پسمل گلش محمدرضا دعوتمون کرده بود وای که چقدر عالی بود دست عمه جون درد نکنه وای شما وروجکها اصلا بهم اجازه ندادید بفهمم چی به جیهههههههه از اول جشن تا آخرشو با مامان بزرگ  توی اتاق موندیم چون تا یه غریبه میدیدید جیغ بنفش میکشیدید نمیدونم چ...
12 آذر 1391

عید قربان...........

سلاممممممممممم دردونه های مامان ... عیدتون مبارکککککککک عزیزای من خوش میگذره؟ وای که چقدر دلم برا خنده هاتون تنگ شده بود خدا رو شکر از روزی که اومدیم شهرستان حالتون خیلی خوبههههههههه هزاران مرتبه شکررررررررررر اگه یادتون باشه گفتم عید میخوایم برا زندایی مینا عیدی ببریم آره خشگلای من  رفتیم  خونه ی مینا جون مراسم عالیییییییییییی بود بازم طبق معمول تا از در وارد شدیم و شما چند تا فرد نا اشنا دیدین شروع کردین به  دیگه به این وضعیت عادت کردمم  مهم اینه کهه شما الان خوبید همین برام ارزشش از همه چی بالاترههههه ... دوستون دارمممممممممممم خیلی زیاد. راستی چندتا عکس از خنچه ی عید زندایی مینا گرفتم براتون میزارم تا یادگاری بمو...
12 آذر 1391

سفرنامه تابستانه سارا و ثنا

عزیزای دل مامانی میخوام از تاخیر چند روزم براتون بگم. آخرای تابستون اومدیم شهرستان خونه ی آناجون تا آخرهمین هفته اینجاییم بعدش بابایی میاد دنبالمون بریم تهران خونمون اینجا خیلی بهتون خوش میگذره آخه آب و هوای اینجا حسابی بهتون میسازه اینومیشه ازقیافتون فهمید راستشوبخواین به مامانیم خیلی خوش میگذره تا حدی که دلم نمیاد به وبلاگتون سربزنمو مطالب جدید بزارم ولی قول میدم رفتیم خونمون جبران کنم. واما چندتا عکس از شما دو وروجک... از لباسایی که پوشیدید میشه هوای اینجا روحدس زد ولی نگران نباشید مامانی حواسش هست که خدای نکرده سرما نخورید آخه شما نفسهای مامانید. عاشقققققققققت...
12 آذر 1391

بی عنوان

چند روزی میشه که دوباره کوچ کردیم خونه ی آنا وااااااااااااااااااای از دست شما  پس کی میخواین  دست از گریه کردن بردارید خدا میدونههههههههههه با این حال که خیلی اذیتم میکنید ولی روز به روز صبورتر میشم شاید به خاطر اینه که شماها روز به روز شیرینتر میشید و من صبورتر امیدوارم همیشه خندان و سلامت باشید راستی با تا خیر هفت ماهگیتون مبارکککککککککککککککک وروجکهای  ناز مامانیییییییی . دیروز خونه ی دایی مجید بودیم خیلی خوش گذشت چند تا عکس قشنگم ازتون انداختم چند تاشو براتون میزارم... ثنایی بعد از حموم... سارایی بعد از حموم... ...
10 آذر 1391

تولد پسردایی سینا

رفته بودیم تولد پسر دایی سینا که مامانی از فرصت استفاده کرد و ازمون عکسای خوشگل خوشگل گرفت من ثنا خوش خنده هستماااااااااا   آبجی انقدر توپوله نمیذاشت منم دیده بشم تو دوربین ولی من از اون زرنگ ترم و سرمو اینوری کردم ههههههههههههههههه اینم ما تو لحاف جدیدمون هستیم که مامان بزرگ واسمون دوخته و خیلی کیف کردیم از لحاف جدیدمون ...
10 آذر 1391